شوهرم از لج من آن دختر جوان را به خانه آورد !

0
1550
Loading...

شوهرم از لج من آن دختر جوان را به خانه آورد !

دختر جوان سخن می گفت و من چیزی نمی شنیدم. از این حرف های ناگهانی شوکه شده بودم و نمی دانستم کارهای ناشایست شوهرم به جایی رسیده است که یک دخترجوان …

زن 26ساله در حالی که برگه شکایت از همسرش را به کارشناس اجتماعی کلانتری تحویل می داد، گریه کنان به شرح زندگی اش پرداخت و با بیان این که نمی دانم چه کسی باید ما را از این گرداب بدبختی نجات دهد، گفت : بیست ساله بودم که خانواده ام مرا مجبور کردند با «انوشیروان» ازدواج کنم.

آن زمان در سنی قرار داشتم که نمی توانستم معیارهای درستی برای ازدواج انتخاب کنم، به همین دلیل نیز تصمیم مادرم را پذیرفتم و به ازدواج با انوشیروان پاسخ مثبت دادم. او بازرگان بود و بقول معروف پولش از پارو بالا میرفت و زندگی مرفی داشت با موقعیت اجتماعی خوب و خانه ماشین ! پولدار بودن همسرم تنها عاملی بود که مادرم بر آن تکیه می کرد و اعتقاد داشت پول، حلال مشکلات زندگی است و من می توانم سال های سال را در رفاه و آسایش سر کنم.

اگرچه اوایل زندگی بسیار از این وضعیت راضی بودم، چراکه در بیشتر سفرهای خارجی کنار همسرم حضور داشتم و از دیدن دیگر نقاط دنیا لذت می بردم، اما همه این شادمانی ها تنها 6سال دوام داشت.در حالی که صاحب 2فرزند شده بودم، ناگهان رفتار و اخلاق همسرم به کلی تغییر کرد.

او دیگر آن انوشیروان سابق نبود و به بهانه های مختلف با من دعوا میکند و باهم مجادله لفظی بسیار شدید داریم ! او به بهانه سفرهای خارجی مدت ها مرا تنها می گذاشت تا این که متوجه شدم او به سفر نمی رود و با زنان خیابانی در ارتباط است و احتمالا خانه مجردی دیگری برای این کار دارد. وقتی نارحتی خودم از این موضوع را با همسرم در میان گذاشتم، بی شرمانه ارتباط خود با زنان دیگر را پذیرفت و گفت دیگر حاضر نیستم با تو زندگی کنم. این جمله او چون پتک سنگینی بود که بر سرم فرود آمد، اما به خاطر حفظ آبرو و دو فرزند کوچکم سکوت می کردم شاید سر عقل بیاد و بخاطر بچه ها دست از کارهایش بردارد !

انوشیروان اعتقاد داشت باید به طلاق توافقی رضایت بدهم. او برای آن که مرا مجبور به گرفتن طلاق بکند، حیا را نیز کنار گذاشت و با رفتارهای بی شرمانه، زنان خیابانی را مقابل چشمان من و فرزندانم به خانه می آورد تا من خسته شوم و زندگیش را ترک کنم . اعمال زشت و زننده او به حدی رسید که ناچار شدم موضوع را با مادرم در میان بگذارم، اما خانواده ام فقط مرا به سکوت دعوت می کردند و معتقد بودند که مرد در نهایت به زندگی اولش باز می گردد!

اما نه تنها این گونه نشد، بلکه از شش ماه قبل همسرم، من و فرزندانم را رها کرد و به مکان نامعلومی رفت. این ماجرا ادامه داشت تا این که چند روز قبل، دختر جوانی به منزلم آمد و ادعا کرد از یک سال قبل به عقد شوهرم در آمده و انوشیروان برای پاسخ مثبت او، این منزل مسکونی را به نام او سند زده است.آن دختر جوان به من و فرزندانم 48ساعت فرصت داد تا منزلم را تخلیه کنم. با شنیدن این حرف ها بیهوش شدم و با کمک همسایه ام به مرکز درمانی انتقال یافتم. حالا نمی دانم چه کسی به من کمک می کند تا از این بدبختی نجات پیدا کنم

Loading...

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.